تبليغاتX
::::مولای سکوت:::جانم فدای امام نقی علیه السلام :::::...

حجت خدا در بين مردم زنده است؛ موجود است؛ با مردم زندگى ميكند؛ مردم را مى‏بيند؛ با آنهاست؛ دردهاى آنها، آلام آنها را حس ميكند. انسانها هم، آنهائى كه سعادتمند باشند، ظرفيت داشته باشند، در مواقعى به طور ناشناس او را زيارت ميكنند. او وجود دارد؛ يك انسان واقعى، مشخص، با نام معين، با پدر و مادر مشخص و در ميان مردم است و با آنها زندگى ميكند. اين، خصوصيتِ عقيده‏ى ما شيعيان است.

 

 

 

صدای ساقی
.............

 

:::: قفسی برای امام ::::

پرنده بی تاب بود، بی صدا فریاد کرد، اشک ریخت، جان داد.

و صدای محبوب حیاتش بخشید.

و دوباره پرنده فریاد زد...

اشک ریخت...

جان داد...

و زنده شد...

لحظات موعود رسیده بود، دقایق جدایی او از امام، اکنون دیگر او تنها کسی نبود که اشک های پشت پرده ی چشمان امام را می دید. زمان، زمان ماندن نبود حالا دیگر هر کس ندای استغاثه امام به گوشش می رسید و لبیک نمی گفت خداوند او را با ذلت تمام در جهنم سرنگون می نمود[1]. اما شکم های انباشته از حرام[2] توان شناخت حق را از آن جماعت گرفته بود.

ندای امام به گوش رسید:

"هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله، هل من موحد یخاف الله فینا، هل من مغیث یرجوالله فی اغاثتنا هل من معین یرجوما عندالله فی اعانتنا"[3]

و کسی پاسخی نداد.

...

پرنده تاب نیاورد، بی هوش نشد، اشک نریخت، این بار پرنده بال گشود، در قفسی که جای پرواز برایش نبود.

علی دیگر توان سکوت نداشت، عمه را صدا زد "عمه جان، عمه جان زینب" و زینب سراسیمه دوید؛ علی، عصایی بر دست شمشیرش را طلب کرد.

جان عمه به فدایت علی جان، چه می کنی؟

عمه جان؛ مگر ندای یاری طلبی امامم را نمی شنوی؟

علی جان تو امام بعد از اینِ، این امتی، زمین بدون حضور تو باقی نخواهد ماند، و کربلا بر زمین می ماند.

علی گریه می کرد، و زینب سخن می گفت؛ زینب اشک می ریخت و علی بی تاب رفتن بود.

پرنده بال می گشود، و عمه دستش را می گرفت، عمه، جان می داد و پرنده زنده اش می کرد.

...

حسین(علیه السلام) از میدان این همه هیاهو را دید، به نیم نگاهی علی صبور شد، صبور ماندن در قفس، تا قفس تهی از امام نماند و قفس نشینان بی چراغ.



[1] عقاب الاعمال مرحوم شیخ صدوق

[2] بحار الانوار.جلد45.ص8

[3]  لهوف


::: :::

...............................................................